تبليغاتX
در آستانه
در این لحظات افول و تلخکامی تو نیز برو

ای یادگار کهن روزهای خوش این سرزمین

تو نیز آسوده برو پاسارگاد

که ما نیز چون تو خاموش خواهیم رفت

چه توان نگاشت

هیچ

گویم هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:53  توسط هومن  | 

دلم بعضی وقتا تنگ میشه از این سرنوشت

کاش به قول پشت اون کامیونه کاش میشد سرنوشت رااز سر نوشت

افسوس

دیری است در حسرت دیدار تو آواره ترینم

قسم میخورم که روزها مرا در خود فرو برده اند

قسم میخورم اعماق وجودم لبریز از کینه و تباهی است نسبت بر هر آنچه که هست

از این عمر که بی هیچ گذشت

چه کنم اگر دستم کوته است

چه کنم که همه در نفهمی عمیقی فرو رفته اند

....................................

به خاطر این افاضات شعرم از میهمانان و آشنایان طلب مغفرت میکنم

خدایش بیامرزد

می بینید که هیچ چیز این نوشته به هم مربوط نیست

تکه و پاره

همانند این جسم و روح به فنا رفته

کاش مرهمی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:51  توسط هومن  | 

همین جوری الان پر شده پر از چیزای تکراری و به درد نخور

چر اینقضه همه زود به زود جا میزنن و بعدش میگن به هم نمیخوریم

قدت بلند نیس یا مهات وز وزیه یا اینکه چرا پوستت اینقده لک داره

نمونه همین مرض ها اینجانب میباشم

تا کسی میاد دنبالم تحویلش نمیگیرم و تا کسی خودشو میگیره میمیرم براش

انگار حکایت سیریه یا مرض صعب العلاج

مردیم از این همه ...خل بازی که وبال گردنه خودمون کردیم

یکی بیاد به ما بگه چه مرگمونه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:13  توسط هومن  | 

 
<-PostContent-> ادامه مطلب <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> نظرات (<-count->) تگ ها: <-TagName->